آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

بسم الله....

من از اول که افتادند مشکل ها ,فهمیدم
که این بار اتفاقا عشق آسان نیست...

هر آنچه که می خوانید از دلخوشی های از دست رفته و به دست آورده ی من است

......

تنها نویسنده ی وبلاگ خودم هستم!

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

شدم دچار ملامت , سخن پرانى ها

و خسته مى شوم از اطلاع رسانى ها


بود عجب سر و سرى میان عقل و دلم

فریب مى خورم از این دو با تبانى ها


ستون زندگى ام شانه هاى بى قیدت

شدم خرابه ى منجیل این زمانى ها


چه عاشقانه برایم غزل سرودى تو

چه قانعم به همین مختصر "امان"ى ها


"به دور چشم ترم هم دگر نمى گردى

پناه مى برم آخر به سرمه دانى ها "


و رحم مى کنم از نو به حال و روز خودم

شروع مى کنم از سر به دل تکانى ها

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۱۷
زهراسادات حسینى تبار

چشمهایت را ببند...


آرام در ذهنت وقایع را مرور کن...


اینکه شب است...خسته ای...دراز می کشی و تصمیم داری که بخوابی..چشمهایت که بسته شد کم کم نفس هایت کوتاه و بلند می شود..

بعد تند می شود و فقط خودت متوجه آن هستی...حدود بیست دقیقه نفس نفس می زنی..برایت کمی عجیب و غیر منتظره است...


بعد سمت چپ سینه ات تیر می کشد..نمی خواهی که باور کنی قلبت هست...فقط به این فکر می کنی که شب است و همه خواب و تو تنهایی... 

با خود

تلاش می کنی که بلند شوی و آب بخوری ولی بدنت سنگین شده..حس افتادن بختک روی تنت را داری...دوباره چشم هایت را می بندی...

اینبار سرت هم تیر می کشد...می خواهی سرت را فشار دهی ولی می بینی  دستانت هم بالا نمی رود..!!!


سنگین و سنگین تر شدی..نفس هایت آنقدر تند می شود که قحطی هوا را در ریه هایت حس می کنی و ...


تمام..


دیگر هیچ چیز نمی فهمی...


*


صدای اذان می آید


بلند می شوی...پشتت خیس عرق شده..ترسیدی..


گوشی موبایلت را روشن می کنی و یاد مکالمه ی آخرت می افتی..و جمله ی آخر طرف مقابلت..


"عجل گشته می رد نه بیمار سخت"

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۲۵
زهراسادات حسینى تبار


سلام

میدونم هنوز اونقد دور نشدی که از یادم رفته باشی..

اینو از بارون دیشب فهمیدم..

خواب بودم...صدات بیدارم کرد.پنجره هنوز خیس مونده!

امروز که بیدار شدم

خیسی زمین حیاطو که دیدم فهمیدم چه قد دلم برات تنگ شده بود!

فک میکردم قهری...

یا

نکنه خیال کردی من قهرم؟؟ها؟!

اصلا بیا...بیا...ببین...من پنجره رو باز میکنم..پرده رو هم کنار میزنم

راحت بیا...هوات رو بپاش تو اتاقم!

روی میزم

کنار کتابام

روی دفترم

روی بالشتم

روی بالشم بیشتر بمون لطفا..خب؟؟

آخه میدونی؟؟این روزا عجیب کسل شدم!

زیاد میخوابم..

یه جوری بالشمو هوایی کن که خواب از هشت فرسخی اتاقم بزنه بیرون..

اخ خدا

آخخ خدا

چه قد کم داشتمت این روزا..

بیشتر بمون لطفا!

میشه؟؟

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۵
زهراسادات حسینى تبار

تا که خورشید قد کشید از صبح,نقطه شد باز هم سر خط رفت

مردم از دست روزشان سیرند,کاش زود تر رسد به ساعت هفت


ماه هم پشت مى کند شب را, شب صدا مى کند اتوبان را

اتوبان بند سرد زندان است,راوى سرگذشت آدمها

چنند سال است

 خوب

 مى دیدم

که زنى

 منتظر

 دم در بود

نذر تسبیح خواب

 او

 مى کرد

مومن

 چشم هاى قیصر بود!

شهر من بغض کرده مى خواهد,آب از آب هم تکان بخورد

شاید این بار فرصتى باشد,قیصر از دست کوچه ها ببرد


مثل بعضى محله هاى قدیم ..

کوچه باریک تر شود بهتر

روسرى  چفت تر شود بهتر

دوست نزدیک تر شود بهتر...

حال 

فرقى نمى کند 

گرگان

یا که تهران 

شود کمى بى تاب

من خیالم

 مدام

 آشوب است 

در پى شهرهاى 

بى مهتاب!


زهرا سادات

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۸
زهراسادات حسینى تبار