آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

بسم الله....

من از اول که افتادند مشکل ها ,فهمیدم
که این بار اتفاقا عشق آسان نیست...

هر آنچه که می خوانید از دلخوشی های از دست رفته و به دست آورده ی من است

......

تنها نویسنده ی وبلاگ خودم هستم!

طبقه بندی موضوعی
آینده ی آدمها را نمیتوان نوشت و تصور کرد و خواست...
سر نوشت آدمها مثل جعبه ای میماند که درونش را نمیبینی...یا مثل آسمان آفتابی ای که قرار بود ابری باشد!
سرنوشت من،سرنوشت تو...ینی همین لحظه ای که صبح از خواب بیدار میشوی...یعنی همین لحظه که نفس میکشی..
یعنی همین لحظه که آدمهایت را میبینی...
آدمهایی که برای تواند..کنار تواند..با تواند!
خنده ها و گریه ها و ناراحتی ها و خوشی ها...
منتظر چه هستی؟
سرنوشتی که از آن بیخبری
یا سرنوشتی که هر روز در آغوشش غلت میزنی...
آرامش این کجا و
آن کجا..

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۸
زهراسادات حسینى تبار

حال و روزم مثل شکلات های مغز دار می ماند!

غالبش شیرین میگذرد...لا به لای این شیرینی،گاهی تلخ می شود...

گاهی هم خوب..

آنقدر خوب که دوست داری ساعتها زیر زبانت نگه داری...

مبادا زود هضم شود..

زود بگذرد!

این روزها..

این پاییز..

این زمستان

یک نفر برای زندگی با تو

"زنده" می ماند..

و این تمامِ تمامِ تمامِ آن سوی قاب روزگار من است...

آن سوی دلخوشی ها..


  موسیقی حال این روزها..
 

 

 

 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۲:۰۱
زهراسادات حسینى تبار



انگار که ماهی ها

تازه تعریف می شوند

و تازه تازه 

مردنشان را نظاره می کنیم

بی آنکه ده ها هزار بار 

زنده به گورشان کردیم..

#آنسوی_قاب

.

.

#فکرم_خراااب_میشود_از_حال_و_روز_تو

#خم_گشته_است_قد_پدرها_دوتا_دوتا

#وقتی_که_میرسند_پسرها_یکی_یکی 

#سلام_بر١٧٥غواص_شهی

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۴
زهراسادات حسینى تبار
مانده ام با چه گمانی تو  گرفتار منی!
و هنوزم که هنوزست خریدار منی!

تو همانی که امیدت به دلم مهر زده
تو همانی که دمادم،پی انکار منی

دست این ثانیه ها پای تو را سخت گرفت
تا که حاشا بکند بخت،که تو یار منی

درد و درمانی و زخمی و حواست هم نیست
که پرستاری و تیماری و بیمار منی

لحظه ی رفتن تو خواب ز چشمانم رفت
بعد از آن رووز تو هم ماه شب تار منی

دست تقدیر تو را از سر من باز نکرد
هر کجا می روم انگار که سربار منی

بر لبم ذکر تو انگیزه ی فریادم داد
گله از عشق ندارم که سزاوار منی..

تو کمر بسته ای از عمد به سلّاخی من
وقت اعدام خودت، چوب سر دار منی

***

خواستم از غم تو دل بکنم،جانم رفت
تو به اندازه ی یک رووح بدهکار منی


اردی بهشت 94
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۵۸
زهراسادات حسینى تبار

روزاى تقویمو حواسم هست

اون جایى که اسم تو خط خورده

خط خوردو فهمیدم که این غصه

اینده رو هم با خودش برده...


دنیاى شطرنجى ما کم بود 

له مى شدم با هر ملاقاتت

من شاه تنهاى تو بودم که

با هر تکونی میشدم ماتت


تو جنس رویامو بلد بودى

من با خیالت سخت درگیرم

جز من کى روى اسمت حساسه

جز من که با "آه" تو مى میرم


پاییز و  با شالت عوض کردم

عطرت هواى برگ_ریزونه

هر چى که بغضه توى این عالم

با هر قدم توى خیابونه


پاییزه و , تنهایی گنجشک ...

باید که با تیر خیابون ساخت

حرفاى من یک مشت هذیونه..

حرفای مردی که قمار و باخت....


پشت نقاب این همه غصه

مغروره تنهای ه تو خوابیده

با قصه هایی که براش گفتی 

توو خواب هم یک عمررر باریده...



ترانه ى قدیمى..گذاشتم خاک نخوره

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۸
زهراسادات حسینى تبار

  


 بیا کمى خواب به چشمانم تعارف کن

کمى نگاه به رویم بکش..

صداى نفس هایت را هم کمى کم کن,خوابم سبک شده

از وقتى که هیچ خوابى را با تو ندیدم سبک شد

گفته بودى قسمت بده ماجرا خواب ها و مکان هاست

گفته بودى بیا قبل رفتنم کمى فراموشى تزریق هم کنیم

کمى از یاد رفتن

کمى بى خیالى

گفته بودم فراموشى از من,این حس جاى خالى را که فراموش نمى شود..عادت چشمهایم که فراموش نمى شود؟

اعتراف ترس کار من نیست,ولى خیلى وقت است شاعرانه هایم ,آرام کنار گوشم زمزمه مى کند؛ بى تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...

باور کن

اعتراف ترس ,کار من نیست .. 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۴ ، ۰۳:۱۷
زهراسادات حسینى تبار

یک روز صبح

 وقتى که تازه از زیر پتو بیرون آمدى

وقتى صورتت نشسته است...

وقتى دست هایت سرد نیست...

وقتى به اولین قطره ى باران پشت شیشه برخوردى

نفس عمیق بکش

بدان که بهار شده...




۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۱۱
زهراسادات حسینى تبار

اتاقت را تمیز می کنی

کتابهایت را مرتب می کنی

میزت را خلوت می کنی

پرده را می کشی

صورتت را آب می زنی

پشت میز نشینی

wellspring" ادام هرست" به دادت می رسد

کلمه ها ردیف می شوند

و تو

خلق می کنی

آنچه که از قلبت

به روح واژگان رسوخ می کند

اینجا

لحظه ای نیست

ساعتی نیست

تو گم می شوی در زمان و ثانیه و دقیقه...



۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۳۱
زهراسادات حسینى تبار


سخته بفهمى که دیگه نداریش

این که صدات بپیچه توى خونه

این که صبا پاشى ببینى که نیس

زنى که حقش بوده که بمونه


بدتر ازین نیست که ببینى سر ه

عطرش هنوز جلوى آینه بازه

بدتر از این نمى شه که حس کنى

بوى غذاش پیچیده روى گازه


خیال من راحت ه این بود که تو

مراقب آینه ى بختمونى

چى شد که افتاد و شکست و باید

همیشه توى آینه جا بمونى

.

مرور این خاطره ها جنونه

هستى تو لحظه لحظه ى زندگیم

خیالتو از سر من برندار

بزار بره تموم این خستگیم

____

شب زمستونى و قهوه ى تلخ

یه دخترى هس توى فنجون من

اونجا..نشسته پشت اون پیانو

برام مى خونه...گل گلدون من.. .


ز.سادات حسینى تبار

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۳ ، ۱۵:۲۴
زهراسادات حسینى تبار


سر ه سنگین ه با درد آشنایت را بغل کردم

بغل کردم تمام هااای هایت را بغل کردم


برایت زود بود این روزهای تلخ ,, می دانم

نگاهت...چشم های بر فنایت را بغل کردم


عزیزم  خنده های بى هوایت کو...کجا گم شد؟!

میان این همه گریه...هوایت را بغل کردم


برایت صبح تا شب قصه از رحم خدا گفتم

برای یک گره حتی..خدایت را بغل کردم


سرت از دست شانه های قلابی پریشان شد

گرفتم باز گیسوی رهایت را بغل کردم...


نشستی با سکوتت مشق کردی خاطراتت را...

نشستم بغض های بی صدایت را بغل کردم


برای اشک هایت شانه ام را سنگرت کردی

نفهمیدی تمام دردهایت را بغل کردم....


زهرا سادات حسینی تبار

~~~~~~

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۳ ، ۲۰:۵۲
زهراسادات حسینى تبار