آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

بسم الله....

من از اول که افتادند مشکل ها ,فهمیدم
که این بار اتفاقا عشق آسان نیست...

هر آنچه که می خوانید از دلخوشی های از دست رفته و به دست آورده ی من است

......

تنها نویسنده ی وبلاگ خودم هستم!

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است


 اسیر پنجره اى رو به روى رویایم

کنار مرد غزل خوان عاشقى هایم

ز جزرو مد نفس هایمان چه غوغایم..

به جرم هر غزلى نانوشته رسوایم


چرا که ثانیه ها هیچ مثل سابق نیست!


منم که مدعى عشق و سینه چاک تو ام

به خط فاصله ها مى رسم,هلاک تو ام

 به صد طریق شنیدم که من ملاک تو ام

و نام حک شده بر روى هر پلاک توام

.

بگو که کنج دلت سهم آشیانه ى کیست!

.

همین بهانه ى خوبى شده جدا باشى

که بین هر چه که دیدم تو ما سوا باشى

سواى هر چه که هستند و در خفا باشى

 زمان آن نرسیده که بر ملا باشى؟!

.

کناره گیرى ات ازمن بگو نشانه ى چیست!

.

براى بودن با من به زخم مانندى

تو هم شبیه من آیا هنووز پابندى؟!

من از چه ها که بریدم..!!تو از چه دل کندى؟!

نه در لفافه عمل مى کنى نه در بندى

دمى بیا به کنارم تو عاشقانه بایست!

.

گرفته بغض من از سر,بگو چه چاره کنم؟ 

به اشک وگریه ى خودسر,بگوچه چاره کنم؟

 دگر نمى روى از سر,بگو چه چاره کنم؟!

براى دفعه ى آخر,بگو چه چاره کنم؟!

.

چرا که ثانیه ها هیچ مثل سابق نیست!

.


زهراسادات...همین شبهاى خیلى شب

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۰۵
زهراسادات حسینى تبار




هنوز یک ساعتی از تمام شدن کتاب مالیخولیای محبوب من نگذشته و من پرم از حس های متناقضی که نمی دانم به کدامشان پناه ببرم!!!

اولین صفحه ی کتاب نوشته شده"برای دخترکان سرزمینم که نمی دانم آرزو کنم روزی عاشق بشوند یا نشوند..."

شک ندارم بهاره ی رهنما هم با همین حس های متناقض دست به قلم گرفته و از "عشق" گفته است..

به نظرم سخت ترین موضوعی که یک نویسنده می تواند انتخاب کند همین "عشق"است...اینکه باید تمام خصوصیات و حالات یک حسی را بگویی که مثل گس کام آدم را تلخ نکند ولی مزه اش تا مدتها زیر زبانت باقی بماند.

اولین داستان این کتاب را که می خوانی دقیقا نمی دانی هدف نویسنده چیست..شاید هم خیلی مرغوب به ادامه ی خواندن کتاب نشوی...مثل من که فاصله ی داستان اول تا دوم را نزدیک دو هفته طول دادم آخر سر هم برای بستن همیشه ی کتاب شروع کردم به خواندنش که فقط تمام شود..همین!

دومی را که خواندم کم کم اخمهایم در هم رفت...سراغ سومی رفتمو  در یک حرکت سریع بستم...بستم ... ! عادت دارم قبل خواب کتاب بخوانم بعد از بستن کتاب فکرم آنچنان درگیر شخصیت های داستان شد که دوباره گرفتم دستم و شروع کردم به خواندن داستان بعدی که شاید پایان این داستان سامانی داشته باشد!
نداشت...بعد خواندن داستان سوم تازه پی می بری که دیگر نباید منتظر یک پایان خوب و سروسامان داری باشی..تو قرار است فقط از یک حس و دوره ای از یک زندگی را بخوانی که به قول دوستانمان دوره ی نقاهت هست!

چیزی که بعد از تمام شدن کتاب گیرت می آید این است که میفهمی عشق هایی که باید تمام شوند تلخ نیستند..گزنده نیستند..فقط شیرین نیست!! فقط قرار نیست حس خوبی را داشته باشی...این که عشق هایی که وصلی در آن نیست قرار نیست تمام بشوند..چرا که بدون شک شدت آن بیشتر می شود و روز به روز گرم تر و داغ تر از قبل..فقط خاطرات و لحظه هایش کم می شود..و تو مجبوری همان خاطرات را هی مرور کنی...و اگر هم نخواهی باز هم در لحظه لحظه ی زندگی ات به سراغت می آید..

به نظرم حقیقت امر این است که آدمهایی که عاشق نیستند اگر تمام خصوصیات عشق را بدانند بازهم اگر با افرادی ، با همان خصوصیات روبه رو شوند نمی فهمند که طرف "عاشق" است.. و بالعکس..آدمهای عاشق هیچ وقت خودشان را عاشق نمی دانند ..فقط غرق می شوند..در سکوتی مطلق!

تمام اسطوره ها و افسانه های عاشقیمان را مردها آفریدند ولی هنوز در دنیای اطرافم نفهمیدم مرد چگونه عاشقی میکند؟؟و اگر معشوقه اش را از دست داد چگونه با آن کنار می آید..؟؟

این کتاب انقدر ها هم تک بعد نیست!در داستان پایانی می فهمی که اگر عشقت را از دست دادی باید خودت را نا امید کنی..نا امید از خواستنش...بودنش..که عمیقا بفهمی معنی تمام شدن را.... و اینجاست که پی می بری برای عاشقی کردنت هیچ وقت پشیمان نشدی!

اگر نویسنده ی این کتاب بودم ، مالیخولیای محبوبم را به تمام مردان سرزمینم تقدیم میکردم تا اگر روزی دختری را عاشق کردند بهای عشقش را تماما و کمالا بپردازند!

تمام...





۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۲۸
زهراسادات حسینى تبار

این روزا حس مى کنم خیلى چیزا رو مى بینم

چیزایى که تاریک بودن حالا خیلى روشن شدن

هواى خوب رو مى فهمم!

.........

این روزا

همین روزهاى تازه اى که از بیست و یک سالگیم مى گذره

انگار یکى آروم داره با پشت انگشتش رو صورتم مى کشه...

همون حس خوب ناز شدن!

........

این روزا

همه چى روشنه

همه چى مشخصه

دلم قرصه

به دوستاى خوب,به خونواده ى خوب,,

از همه مهمتر به خداى خوب ترم !

 ..........

این روزا

زهرا داره بزرگ مى شه !


شب تولد

26 فروردین 1393

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۴۲
زهراسادات حسینى تبار