آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

بسم الله....

من از اول که افتادند مشکل ها ,فهمیدم
که این بار اتفاقا عشق آسان نیست...

هر آنچه که می خوانید از دلخوشی های از دست رفته و به دست آورده ی من است

......

تنها نویسنده ی وبلاگ خودم هستم!

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است





نگاهت را نمی خواهند دریابند

چشم ها خاموش

دست ها پنهان

بغض ها سنگین و آوار است

من اما گم شدم در این شب مغموم

میان کوچه ی باریک و تنهایی

پی یک نور می گردم

صدایی آشنا.رنگ دری طوسی....طوسی

به زیر لب هزاران بار تکرار دری طوسی..!!

که ناگه روی لب هایم نَمی بارید از ابر خصیص پیر!

........

تکیه بر دیوار می مانم

و ذهنم لا به لای خاطراتی دور

کنار آن خیابان درختان بلند بید

کنار ایستگاهی که پناهی بود در سیل و نم باران


که چترم ـدر میان باد و دستم سرد و یخبندان ـبسی سنگین و سرکش بود

و تو

پوشیده از یک شال طوسی و سرت هم در گریبان بود

تمام صحنه ی آن روز ،این بودو فقط این بود!

........................

تکیه بر می دارم از دیوار

 این پایان راهم نیست

این دل مردگی ، آزادراهم نیست!

.............

من اسیرم

در میان مردمانی کور

چون جوانی سالخورده پیرِ پیرم!

آی...مردم

پناهی

سایبانی

آغوش گرمی

هم زبانی نیست؟!

چرا در نامه ی عشاق رسم عاشقی ،آوارگی شرط است!

چرا مجنون و فرهاد و زلیخا این چنین اسطوره می مانند

چرا پس این زمانه عاشقی جرم است؟؟

والله...من مجنون تر از مجنون، فرهاد فرهادم!

به جرم عاشقی در کوچه ها از هر پناه، آزاد آزادم..

هوا سرد است

زمستان است..

و شاید شاعرم با بغض گفته

"هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !"

و شاید شاعرم یادش نیامد راست گوید که

هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است..

آری

در لابه لای عشق

زندگی این است...

این است...

                با من....هم صدا شو!



۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۴:۰۸
زهراسادات حسینى تبار

عادتمان همین بوده...!

که در پس هر حادثه اى

کمر خم کنیم و هر چه بار و خرابى هست پشتمان سوار شود

و آن گاه قامت راست کنیمو از سنگینى این بار له شویم

بى آن که بدانیم 

خودمان خواهان این فلاکت شده ایم!


۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۹
زهراسادات حسینى تبار
گاهی شده...گاهی که نه معمولا و اکثرا اینطور شده لباسی ، کفشی، جنسی از پشت ویترین زیبا و

دلنشین به چشم می آید و تو با شوق و ذوق برای خرید آن عجله می کنی .چشم بسته هزینه اش

 را می دهی و به خانه که می آوری ....همچین که نگاهش میکنی کمی تفاوت حس میکنی با آنچه که ابندا به چشمت آمده..

بعد از چند روز که می گذرد می بینی ای دل غافل..نه جنس خوب در آمده نه دیگر به دلت می نشیند..

چند روزیست آدمهای اطرافم برایم مصداق همین داستان را دارند.
 
خوب که نگاهشان می کنم می بینم نه...نه..این اصلا همان خودِ دیدنی اش نیست!!

این فکر ها و این مصداق ها زیاد که می شوند می رسم به خودم...

خودم!

که آیا من از بالا همان طور دیده می شوم که زمینی ها می بینند!؟!

واقعیت....فاجعست!!!
۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۲۰:۴۲
زهراسادات حسینى تبار

غربت مدینه را

نه عمق درک من می فهمد

نه علم بی مثال تو .

غربت مدینه را

باید از نگاه زینب خواند!

آنگاه که یاد جدش را..

آنگاه که غم بی مادری را..

آنگاه که داغ برادر را..

آنگاه که غم و ماتم حسین را..

آه...!

تو چه میدانی معنی "ام المصائب "را؟!



شب رحلت پیامبر اکرم و شهادت امام حسن مجتبی


۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۱۹:۵۷
زهراسادات حسینى تبار

خط می زند شکستن فنجان به فال من!

باشد همین نشانه ی تشریح حال من


آوار می شود همه بر روی شانه ام

تعبیر های سنگی خواب و خیال من


این خستگی مداوم و این روح خدشه دار

هک می شود به لوحه ی اقبال سال من


در من کسی نهفته که باید بجویمش

رم می کند دوباره زدستم غزال من


دستی وفا به چله ی پاییزی ام نکرد..

یلدای بی تو هم که شده قیل و قال من


کافی نبود گفتن "من دوست دارمت"

مرحم گذار بر دل شوریده حال من


گم می شوم میان غزل های ناب تو

آنجا که مست می شوی از عطر شال من


مهلت بده که این دم آخر ببینمت...

محبوب من ،امید همیشه محال من!


     

     یلدای نود و دو



۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۱:۴۲
زهراسادات حسینى تبار