آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

دستی بکش به قاب دلت و با من بخوان...از هر چه بود ،از هر چه هست ، از آن سوی قاب...

آن سوی قاب

بسم الله....

من از اول که افتادند مشکل ها ,فهمیدم
که این بار اتفاقا عشق آسان نیست...

هر آنچه که می خوانید از دلخوشی های از دست رفته و به دست آورده ی من است

......

تنها نویسنده ی وبلاگ خودم هستم!

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب با موضوع «خودمانی» ثبت شده است

یک روز صبح

 وقتى که تازه از زیر پتو بیرون آمدى

وقتى صورتت نشسته است...

وقتى دست هایت سرد نیست...

وقتى به اولین قطره ى باران پشت شیشه برخوردى

نفس عمیق بکش

بدان که بهار شده...




۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۱۱
زهراسادات حسینى تبار

اتاقت را تمیز می کنی

کتابهایت را مرتب می کنی

میزت را خلوت می کنی

پرده را می کشی

صورتت را آب می زنی

پشت میز نشینی

wellspring" ادام هرست" به دادت می رسد

کلمه ها ردیف می شوند

و تو

خلق می کنی

آنچه که از قلبت

به روح واژگان رسوخ می کند

اینجا

لحظه ای نیست

ساعتی نیست

تو گم می شوی در زمان و ثانیه و دقیقه...



۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۳۱
زهراسادات حسینى تبار

خط و نشون مى کشى واسه زندگیت...


که راهت گم شده بود؟؟؟پیدا کردى؟؟؟

که داشتى کیف مى کردى از در به درى؟؟


خط و نشون مى کشى که دیگه ایندفه گم شى محااله پیدا کنى خونتو!!


ولى یهو ته ته دلت مى گى من که داشتم تازه جون مى گرفتم تو اون غربت..


مى گى خدایا ...بازى بسه...دیگه نچرخون !😢


پ.ن:بغلم کن...تکان بده با اشک/تا ازین خواب بد بلند بشوم!!

۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۳۲
زهراسادات حسینى تبار

چشمهایت را ببند...


آرام در ذهنت وقایع را مرور کن...


اینکه شب است...خسته ای...دراز می کشی و تصمیم داری که بخوابی..چشمهایت که بسته شد کم کم نفس هایت کوتاه و بلند می شود..

بعد تند می شود و فقط خودت متوجه آن هستی...حدود بیست دقیقه نفس نفس می زنی..برایت کمی عجیب و غیر منتظره است...


بعد سمت چپ سینه ات تیر می کشد..نمی خواهی که باور کنی قلبت هست...فقط به این فکر می کنی که شب است و همه خواب و تو تنهایی... 

با خود

تلاش می کنی که بلند شوی و آب بخوری ولی بدنت سنگین شده..حس افتادن بختک روی تنت را داری...دوباره چشم هایت را می بندی...

اینبار سرت هم تیر می کشد...می خواهی سرت را فشار دهی ولی می بینی  دستانت هم بالا نمی رود..!!!


سنگین و سنگین تر شدی..نفس هایت آنقدر تند می شود که قحطی هوا را در ریه هایت حس می کنی و ...


تمام..


دیگر هیچ چیز نمی فهمی...


*


صدای اذان می آید


بلند می شوی...پشتت خیس عرق شده..ترسیدی..


گوشی موبایلت را روشن می کنی و یاد مکالمه ی آخرت می افتی..و جمله ی آخر طرف مقابلت..


"عجل گشته می رد نه بیمار سخت"

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۲۵
زهراسادات حسینى تبار


سلام

میدونم هنوز اونقد دور نشدی که از یادم رفته باشی..

اینو از بارون دیشب فهمیدم..

خواب بودم...صدات بیدارم کرد.پنجره هنوز خیس مونده!

امروز که بیدار شدم

خیسی زمین حیاطو که دیدم فهمیدم چه قد دلم برات تنگ شده بود!

فک میکردم قهری...

یا

نکنه خیال کردی من قهرم؟؟ها؟!

اصلا بیا...بیا...ببین...من پنجره رو باز میکنم..پرده رو هم کنار میزنم

راحت بیا...هوات رو بپاش تو اتاقم!

روی میزم

کنار کتابام

روی دفترم

روی بالشتم

روی بالشم بیشتر بمون لطفا..خب؟؟

آخه میدونی؟؟این روزا عجیب کسل شدم!

زیاد میخوابم..

یه جوری بالشمو هوایی کن که خواب از هشت فرسخی اتاقم بزنه بیرون..

اخ خدا

آخخ خدا

چه قد کم داشتمت این روزا..

بیشتر بمون لطفا!

میشه؟؟

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۵
زهراسادات حسینى تبار




هنوز یک ساعتی از تمام شدن کتاب مالیخولیای محبوب من نگذشته و من پرم از حس های متناقضی که نمی دانم به کدامشان پناه ببرم!!!

اولین صفحه ی کتاب نوشته شده"برای دخترکان سرزمینم که نمی دانم آرزو کنم روزی عاشق بشوند یا نشوند..."

شک ندارم بهاره ی رهنما هم با همین حس های متناقض دست به قلم گرفته و از "عشق" گفته است..

به نظرم سخت ترین موضوعی که یک نویسنده می تواند انتخاب کند همین "عشق"است...اینکه باید تمام خصوصیات و حالات یک حسی را بگویی که مثل گس کام آدم را تلخ نکند ولی مزه اش تا مدتها زیر زبانت باقی بماند.

اولین داستان این کتاب را که می خوانی دقیقا نمی دانی هدف نویسنده چیست..شاید هم خیلی مرغوب به ادامه ی خواندن کتاب نشوی...مثل من که فاصله ی داستان اول تا دوم را نزدیک دو هفته طول دادم آخر سر هم برای بستن همیشه ی کتاب شروع کردم به خواندنش که فقط تمام شود..همین!

دومی را که خواندم کم کم اخمهایم در هم رفت...سراغ سومی رفتمو  در یک حرکت سریع بستم...بستم ... ! عادت دارم قبل خواب کتاب بخوانم بعد از بستن کتاب فکرم آنچنان درگیر شخصیت های داستان شد که دوباره گرفتم دستم و شروع کردم به خواندن داستان بعدی که شاید پایان این داستان سامانی داشته باشد!
نداشت...بعد خواندن داستان سوم تازه پی می بری که دیگر نباید منتظر یک پایان خوب و سروسامان داری باشی..تو قرار است فقط از یک حس و دوره ای از یک زندگی را بخوانی که به قول دوستانمان دوره ی نقاهت هست!

چیزی که بعد از تمام شدن کتاب گیرت می آید این است که میفهمی عشق هایی که باید تمام شوند تلخ نیستند..گزنده نیستند..فقط شیرین نیست!! فقط قرار نیست حس خوبی را داشته باشی...این که عشق هایی که وصلی در آن نیست قرار نیست تمام بشوند..چرا که بدون شک شدت آن بیشتر می شود و روز به روز گرم تر و داغ تر از قبل..فقط خاطرات و لحظه هایش کم می شود..و تو مجبوری همان خاطرات را هی مرور کنی...و اگر هم نخواهی باز هم در لحظه لحظه ی زندگی ات به سراغت می آید..

به نظرم حقیقت امر این است که آدمهایی که عاشق نیستند اگر تمام خصوصیات عشق را بدانند بازهم اگر با افرادی ، با همان خصوصیات روبه رو شوند نمی فهمند که طرف "عاشق" است.. و بالعکس..آدمهای عاشق هیچ وقت خودشان را عاشق نمی دانند ..فقط غرق می شوند..در سکوتی مطلق!

تمام اسطوره ها و افسانه های عاشقیمان را مردها آفریدند ولی هنوز در دنیای اطرافم نفهمیدم مرد چگونه عاشقی میکند؟؟و اگر معشوقه اش را از دست داد چگونه با آن کنار می آید..؟؟

این کتاب انقدر ها هم تک بعد نیست!در داستان پایانی می فهمی که اگر عشقت را از دست دادی باید خودت را نا امید کنی..نا امید از خواستنش...بودنش..که عمیقا بفهمی معنی تمام شدن را.... و اینجاست که پی می بری برای عاشقی کردنت هیچ وقت پشیمان نشدی!

اگر نویسنده ی این کتاب بودم ، مالیخولیای محبوبم را به تمام مردان سرزمینم تقدیم میکردم تا اگر روزی دختری را عاشق کردند بهای عشقش را تماما و کمالا بپردازند!

تمام...





۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۲۸
زهراسادات حسینى تبار

این روزا حس مى کنم خیلى چیزا رو مى بینم

چیزایى که تاریک بودن حالا خیلى روشن شدن

هواى خوب رو مى فهمم!

.........

این روزا

همین روزهاى تازه اى که از بیست و یک سالگیم مى گذره

انگار یکى آروم داره با پشت انگشتش رو صورتم مى کشه...

همون حس خوب ناز شدن!

........

این روزا

همه چى روشنه

همه چى مشخصه

دلم قرصه

به دوستاى خوب,به خونواده ى خوب,,

از همه مهمتر به خداى خوب ترم !

 ..........

این روزا

زهرا داره بزرگ مى شه !


شب تولد

26 فروردین 1393

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۴۲
زهراسادات حسینى تبار


ساده ى ساده 


هى بو مى کنى

هى بیشتر یاد قدیمى ترین چیزهایت میفتى


هى مى شنوى صداى چرخش را

هى بیشتر یاد آدمهاى قدیمى میفتى!


ساده ى ساده


با یک نگاه

تمام لباس ها و پیراهن هاى گل گلى اى که مادر بزرگ برایت دوخته به یادت مى افتد


این بهانه هاى دوست داشتنى

با ارزش ترین وسایل موجودى خانه ى ماست!


ساده ى ساده!

۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۰۷
زهراسادات حسینى تبار
گاهی شده...گاهی که نه معمولا و اکثرا اینطور شده لباسی ، کفشی، جنسی از پشت ویترین زیبا و

دلنشین به چشم می آید و تو با شوق و ذوق برای خرید آن عجله می کنی .چشم بسته هزینه اش

 را می دهی و به خانه که می آوری ....همچین که نگاهش میکنی کمی تفاوت حس میکنی با آنچه که ابندا به چشمت آمده..

بعد از چند روز که می گذرد می بینی ای دل غافل..نه جنس خوب در آمده نه دیگر به دلت می نشیند..

چند روزیست آدمهای اطرافم برایم مصداق همین داستان را دارند.
 
خوب که نگاهشان می کنم می بینم نه...نه..این اصلا همان خودِ دیدنی اش نیست!!

این فکر ها و این مصداق ها زیاد که می شوند می رسم به خودم...

خودم!

که آیا من از بالا همان طور دیده می شوم که زمینی ها می بینند!؟!

واقعیت....فاجعست!!!
۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۲۰:۴۲
زهراسادات حسینى تبار